پرش به محتوا

شروع کلام با شهید مصطفی الموسوی

30 مه 2010

قرار بود دیروز هشتم خرداد شروع کنم به نوشتن ولی از اونجایی که دلم راضی به شروع کاری در روزهای شنبه و چهارشنبه نمیشه، شروع موند برای امروز یعنی یکشنبه

اول یه توضیحی میدم که چطور شد به فکر راه اندازی یه وبلاگ افتادم

در مورد شهید مصطفی الموسوی که حتما شنیده اید! اگر هم چیزی نمی دانید می توانید در وب جستجو کنید، هر چند گمان نمی کنم بتوانید مطلب کاملی درباره شهید الموسوی پیدا کنید. آشنایی من با آقا مصطفی به پنج سال پیش برمیگرده که در یک مجلس خیر دیدمش و از قضا باهاش فامیل هم شدیم. زیاد باهاش ارتباط نداشتم، فقط ازش این یادم هست که هر وقت می دیدمش شاد و خوشحال بود، انگار نه انگار بدنش پر بود از ترکش هایی که جهان مسلح علیه ما راه انداخته بود. هر چند من هم این موضوع رو بعد یکی دو سال از آشنایی فهمیده بودم. یادم میاد یه سی دی در مورد شهید مهدی باکری بود که آقا مصطفی رو اونجا هم دیده بودم. سال پیش بود که حالش وخیم تر شده بود – البته نمیشه گفت که قبلا حالش خوب بود – یادم میاد بعد از قضایای انتخابات بود و نیمه دوم سال که تو بیمارستان بستری بود و رفتیم عیادتش، بابام رو بیشتر می شناخت، باهاش حرف می زد ولی من نمی دونستم از کی و چی میگه. امسال شنیدم که بردنش تهران و یه مدتی اونجا بستری بود و بعدش مرخص شده بود و برگشته بود به خونه.

یه روز که از خواب پا شدم شنیدم که به سید و مولاش پیوسته، وقتی خبر رو شنیدم پاهام سست شد، کاش می شد بشینم زار زار گریه کنم. کی گفته مرد نباید گریه کنه!؟ انگار مادرش رفته بود  کربلا تا  شفایش را از سید و سالار شهیدان بگیرد. من تا حالا در هیچ مراسم تشییع شهیدی شرکت نکرده بودم. آقا مصطفی رو ابتدا در داخل شهر بصورت رسمی تشییع کردند و بعد به وادی رحمت آوردند. اصلا با خودم فکر نکرده بودم که نماز رو میخوان در شهر بخونن! آدم بعضی وقتها یه اشتباهاتی میکنه که بعد نمیشه جبران کردش. نتونسه بودم تو نمازش شرکت کنم چون یکسر رفته بودم وادی رحمت. اونجا یه تعداد از مقامات فعلی و بازنشسته سپاه رو دیدم، خیلی ها اومده بودند ولی قول میدم که بیشترشون هم مثل من بیشتر نمی شناختن آقا مصطفی رو. بالاخره تدفین انجام شد و یار شهید باکری رو به خاک سپردیم. برای ما یک کلمه هست و داغی که برای خانواده شهید از این به بعد سختتر شد. شهر پر شده بود از بنرهای آقا مصطفی! ولی حیف که الان دیر بود و ای کاش قبل از این به یادش بودیم و حالش رو می پرسیدیم یا لااقل کاری نمی کردیم که حالش بدتر بشه. مسئولان شهر و استان در مراسم شام غریبان و ترحیم شرکت کرده بودند. بعد از مراسم ترحیم فقط یکبار شب جمعه رفتم، هر چند بقیه شبهای جمعه مراسمشون محدود به خانواده درجه یکشون بود. روزها بسرعت گذشت تا مراسم چهلم رسید، سر مزار شهید که رفته بودیم، افراد زیادی نیومده بودند، نه از دوستهای آقا مصطفی خبری بود نه از تشریفات مراسم رسمی. شاید گرمی هوا علت نیومدنشون بود، شاید اونا هم رشادت های امثال آقا مصطفی رو زیر آفتاب داغ جنوب فراموش کرده بودند، شاید هم خبر نداشتند ولی چطور میشه در این دنیای ارتباطات بی خبر موند!؟ در مراسم چهلم من دیر کرده بودم، بیشتر افرادی رو که در شام غریبان و مجلس ترحیم دیده بودم، نبودند شاید هم اومده بودند و رفته بودند. انگار دژبانهای دم در مسحد که به در تکیه زده بودند فراموش کرده بودند که برای چی اونجا هستند، نه اشتباه کردم، اونا هم مثل من آقا مصطفی رو نشناخته بودند، ولی کی باید ما رو با امثال الموسوی آشنا کنند!؟ هزار حیف که چه زود فراموش می کنیم همه چی رو تو این زمونه. آقای نوبری که منبر رفته بود میگفت خودش زمان جوانیش نیروی آقا مصطفی بود. اونهم گلایه داشت از اینکه امروز همه به فکر پست و مقام هستند. ویژه نامه هایی دم در بود که یا بعلت اینکه مردم زیادی اومده بودند تموم شده بود و یا اینکه تعداشون کم بود، ویژه نامه به منم نرسید. بعد از برگشتن از مراسم چهلم، خیلی اتفاقی تلویزیون رو شبکه سهند بود – ما خیلی شبکه سهند رو نمی بینیم، بنظرم برنامه هاش در حد مردم تبریز نیست، هر چند اینجا جاش نیس و بعدا باید در این مورد بنویسم – که برنامه ای به نام مسافر عشق شروع شد، از قضا مستندی بود در باره شهید الموسوی. به سراغ خانوادش و همرزمانش رفته بودند تا این شهید رو از زبان اونها معرفی کنن. یکی از دخترهاش تعریف می کرد که دوستی داشته که باباش رو از دسته داده بود، آقا مصطفی از دخترش خواسته بود که پیش اون دوستش بابا نگه تا اون ناراحت نشه و بجای بابا همیشه بگه مامان یا اونیکی  دخترش می گفت بابا می گفت من برای استفاده از امتیازها و سهمیه ها نرفتم جنگ بلکه  به تکلیف عمل کرده ام، این که گفتند این راه باید ادامه پیدا کنه، ولو به قیمت از دست دادن پدر و یا یتیم شدن من، این صحبتشون خیلی بر دلم نشست.  یکی از مواردی که همرزمانش بهش اشاره کردند این بود که با اینکه آقا مصطفی فرمانده مخابرات لشکر 31 عاشورا بود و آقا مهدی برا خودش چند تا بیسیم چی داشت ولی آقا مصطفی وقتی کنار شهید باکری می رفت میشد بیسیم چی آقا مهدی و مثل پروانه دور آقا مهدی می چرخید.

اما اینا چه ربطی به راه اندازی این وبلاگ داشت!؟ جونم براتون بگه که خیلی وقت بود که به فکر راه انداختن یه وبلاگ با موضوعات اجتماعی بودم ولی نمی دونستم اسمشو چی بزارم و هی امروز فردا می کردم تا اینکه مستند مسافر عشق رو دیدم و تصمیم گرفتم همین اسم رو برای وبلاگم بزارم و شروع کنم به نوشتن و بیشتر از این تنبلی نکنم. نمی دونم شاید یه احساس دین کردم نسبت به آقا مصطفی و بقیه شهدای جنگ و انقلاب. امیدوارم کارهایی که میکنیم باعث فراموشی خون شهدایی که برای این خاک جون خودشون رو دادند، نشه.

برای شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات

عکسهایی از مراسم تشییع پیکر جانباز شهید سید مصطفی الموسوی

مراسم تشییع پیکر شهید سید مصطفی الموسوی

مراسم تشییع پیکر شهید سید مصطفی الموسوی

مراسم تشییع پیکر شهید سید مصطفی الموسوی

مراسم تشییع پیکر شهید سید مصطفی الموسوی

از → دلنوشت

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.